|
+ نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت
9:25 |
یادش به خیر اون روزها که روی ایوون خونمون مینشستم و نسیم گونه هام رو نوازش میکرد و از دهانه عاروس دکته کر مه به روستا نزدیک میشد انگار تمام غمهای عالم به دلم خانه کرده است دلم برای روستامون تنگ شده خیلی دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد به جنگل عاروس دکته کر برم و دردهایم را فریاد بزنم هوار هوار..... دلم تنگ شده برای دوباره دیدن مشتی جمع اله باگوسفندها برای شنیدن کلی ونگ زمور خاله برای نوحه خونی حاجی قدرت برای قصابی یونس عمو برای نوحه خونی کربلایی نظر صابری برای شنیدن یاعلی نبی اله داییجان در دسته روی و برای خیلی های دیگه که جاشون الان خالیه ............. زمونه خیلی بد شده ،دیگه نشونی از صداقت تو چشمای ادما پیدا نیست چشمامون پشت عینک های دودی قایم میکنیم و کسی به فکر کسی نیست دیر بجمبی کلات پس معرکه ست.از اینجا که من این مطالب رو براتون مینویسم حتی ستاره ها هم خسیس شدند نور زلالشون رو مجانی به آدم نمیدن. یاد همه ی عزیزان از دست رفته کمرپشت همیشه سبز. برای شادی روح عزیزان از دست رفته مون که عمرشون رو برای آبادی این روستا گذاشتن تا میراث کهنه اجدادیشون رو با جون و دل حفظ کنیم(علی الخصوص مرحوم رشید انوری که همین چند روز قبل فوت شده) همه با هم میخوانیم فاتحه مع الصلوات تاد دنیا دنیاست زنده باد ایران ایرانی زنده باد کمرپشت و کمرپشتی
+ نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت
20:27 |
و آسمان سنگ صبور من بود غصه همدم خلوت تنهایی من رنج دوری از وطن نوازشگر قلب پاره پاره سکوت ناجی هق هق گریه های شبانه هرچی برمیگردم و به گذشته نگاه میکنم خاطرات کودکی ام زنده میشه اون موقعی که برای رفتن به کمرپشت لحظه شماری میکردیم وقتی بهار از راه می رسید قبل رفتن ما به ییلاق گاوهایمان را سوار بر ماشین میکردیم و به ییلاق میبردیم از وقتی که این اتفاق میافتاد دیگه دل تو دلمون نبود و برای رفتن لحظه شماری میکردیم اونهایی که سرباز بودن بهتر میفهمن وقتی که مرخصی داری ولی بنا به دلایلی نمیتونی بری خونه........ خلاصه بعد از امتحانات خردادماه یا ثلث سوم دیگه دل تو دلمون نبود هر روز یکی از اهالی روستای بیکلا به کمرپشت میرفت و ما روز به روز تشنه تر میشدیم تا اینکه روز موعود فرا میرسید کوچ بار جمع میشد و پشت وانت پدر به سمت کمرپشت به راه میافتادیم من یادمه هر سال کش قرمز برای درست کردن تیرکمون (رزین) میخریدم اولین کاری که میکردم دنبال به دوشاخه ( دکلک ) و یه لنگه کفش کهنه برای درست کردن پوسته تیرکمون میگشتم به محض رسیدن به ییلاق شروع به ساختن تیرکمون میکردم مادر و دیگر اعضای خانواده شروع به مرمت خانه ( گل گویی) میکردند و پدر هم سقف خانه را که در زمستان سال قبل آسیب دیده بود مرمت میکرد خلاصه کم کم بوی زندگی در خانه میپیچید بعد از مدتی یواش یواش سر و کله فامیلها که یکسال از دیدنشان میگذشت پیدا میشد که برای تبریک و شادباش ییلاق به خانه ما میامدند چقدر شاد و بی ریا..........!!!!! آنجا همه عضوی از یک خانواده بودند من و تو معنی نداشت مال من مال تو حیاط من حیاط تو و.......!!! همه چیز برای ما بود اگه کسی ماشین داشت و برای خرید به شهر میرفت بقیه را با خود میبرد و اگه کسی هم نمیتوانست بیاید برایش مایحتاج لازم را خریداری میکرد بدون هیچ منتی. زنگ دل خانه ها با کلی ونگ به صدا درمی آمد بدون هیچ چشم داشتی.....!!!! آسمان دلهایمان آبی آبی بود و تنور مهرمان همیشه گرم و دستهای محبتمان سبز تر از همیشه ...!! ولی حالا هیچ اثری از این چیزها نمیتوانی پیداکنی اونهمه خلوص و صفای دل همه و همه در مه کمرپشت گم شده و ریا جای اونو گرفته انگار که کمرپشت مرده ((سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است اگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون)) ایکاش میفهمیدیم که هر کجا که هستیم میتونیم اونجا رو کمرپشت بدونبم به شرط اینکه قلبهامون کمرپشتی باشه کمرپشت حصار و حد و مرز نداره هرکجا که قلبی برای کمرپشت میتپه اونجا کمرپشته پس سعی کنیم نذاریم کمرپشت دلهامون بمیره کمرپشتی باش و کمرپشتی بمیر.... تا دنیا دنیاست زنده باد ایران ایرانی زنده باد کمرپشت وکمرپشتی...... + نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت
18:43 |
تاریخچه آئین چهارشنبه سوری در فرهنگ ایرانیان باستان تاكنون یکی از آئینهای سالانه و دیرینه ی ایرانیان جشن سوری، چهارشنبه سوری یا به عبارتی دیگر چارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند. چهارشنبه سوری، یک جشن بهاری است که پیش از رسیدن نوروز برگزار می شود. آخرین سه شنبه ی آخر سال را شب چهار شنبه سوری می گویند. شبی است که امروزه فقط بوته افروزی آن مانده است. این کار را عصر سه شنبه ی آخر سال که آخرش چهارشنبه است انجام می دهند. بدین ترتیب كه کوپه های هیزم را روی هم می گذارند خورشید که غروب کرد هیزم را در حیاط خانه یا در کوچه یا در میدان باز آتش می زنند. بوته افروزی : زردی من از تو ، سرخی تو از من خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود "زردی من از تو ، سرخی تو از من " گرد آوردن بوته، آتش زدن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است. مراسم دیگری مانند كوزه شكنی، فال گوش نشینی، آش نذری پختن، آب پاشی، بخت گشائی دختران، دفع چشم زخمها، کندرو خوشبو، قاشق زنی، فال گرفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد.
مطالب برگرفته از سایت پرشین استار + نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت
16:55 |
سلام یلداتون رویایی... و یلداتون طلایی..... و یلداتون دریایی ...... و صحراتون طوفانی............ و یلداتون خوشمزه............ و یلداتون پربرکت.................... و شاید دلهاتون آسمونی!!!!!!! آره این اس ام اس هایی که هرکدوم از ما برای همدیگه میفرستیم و تو یه اتاق گرم به دور از سوز و سرمای اون ور دیوار نشستیم و شاد خوشحال مشغول خوردن انواع تنقلات یلدایی هستیم و تازه تو اون هوای سرد هندونه ای که قبلاْ تویخچال گذاشتیم و حسابی سرد شده رو میاریم و با ولع تمام میخوریم..... شادیم..... میخندیم...... فال میگریم....... و لی در حقیقت کریم..... و کوریم..... و لالیم.............. اون ور دیوار همون جایی که اگه من و تو که الان هندونه یخ زده شب یلدا رو با ولع تمام میخوریم پامونو اونجا بذاریم محال بیشتر چهار پنج دقیقه سوز و سرماش رو تحمل کنیم. یه پسربچه یا دختربچه داره بادکنک میفروشه یا فال میفروشه یا شاید هم آخرین حرفهای دلش رو با سازش نجوا میکنه تا بتونه فقط امشب رو خودش و خواهر کوچولوش رو سیر کنه البته اگه خیلی بخت باهاشون یار باشه..... پنجره ها خیلی وقتها قشنگ هستندبسته به منظره ای که تو اون ظاهر میشه.پس پنجره های دلتون رو باز کنید و ببینید که داره برف میاد به خدا باور کنید اون بیرون داره برف میاد و بچه ها اونجان همون جایی که منو تو الان اونجا نیستیم...... خفته خبر ندارد سر برکنار جانان کین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان (سعدی) همیشه شاد باشین + نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت
15:16 |
امروز خوامبه اتا مطلب کچیک خون بس خوه بنویسم این مراسم موقعی برگزار بونه که از شروع یک سال تا آن روز از اتا ایل و تبار یا از اتا محل تعداد زیادی بمیرن اهالی اون محل یا اون قوم انه اتا گسفن قربونی کنه یا به قول اما اتا خون شندنه تا دیگه این مرگ و میر توم بوه این مراسم در مراسم سوم آخرین مرده اون قوم برگزار بونه. این مراسم در روز سوم حاج فریدون احمدی کمرپشتی برگزار بیه و اهالی دوآب بمونه این کار انجام هدانه خدا وشونه خار تن هاده ایشالله..... اره برار همینتی اتا اتا از جمع شریف کمرپشتی ها دره کم بونه امسال از اول سال تا الان ۹ نفر امه جمع جا کم بینه خدا دونده بعدش نوبت کی هسسه ایشالله هر کجه که درنی سلامت بوشین و خار تن دارین ................. زنده باد ایران و ایرانی زنده باد کمرپشت و کمرپشتی + نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت
6:41 |
. امروز زمین یخ بسته چناربن پذیرای مهمانی از دیار کمرپشت است حاج فریدون احمدی ازکمرپشتی های مقیم پایین دوآب بر اثر مریضی قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرد پیکر ایشان امروز صبح از بیمارستان شهدای زیراب به پل سفید برای شستشو و از آنجا به چناربن کمرپشت تشییع میشود. باشدکه خداوند روح مرحوم را قرین رحمت خویش بدارد باهم میسراییم سرود وداع یارانمان را بخوانیم:فاتحه مع الصلوات.
+ نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت
6:51 |
درد عشق و انتظار دارم زان شب یادگار در ان شب سرد پاییز آهنگ سفر میکردی تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد از آن شبی که بر نگشتی خاک میهن دوباره یکی از فرزندانش را در آغوش کشید و این بار نوبت حاج محمد از پسران ذبیح اله احمدی کمرپشتی است او در کمرپشت چشم به جهان گشود در کمرپشت بزرگ شد و به کمرپشت بازگشت به همان جایی که به آن تعلق داشت سالها در راستای آبادانی این روستا زحمت کشید تا که الان شما با بازکردن شیر آب از نعمت آب لوله کشی شده برخوردار باشی خدایش بیامرزاد و رحمت کناد ایشان در صبح امروز یعنی شنبه ۱۸ آبانماه بعد از وضو گرفتن جهت انجام فریضه نماز بر اثر سکته قلبی در روستای آهنگر کلا شیرگاه دار فانی را وداع گفت با توجه به اینکه تمامی اعضای خانواده مرحوم پدر و برادارن در چناربن کمرپشت دفن شده اند پیکر ایشان را به کمرپشت تشییع نموده اند تا در کنار خانواده آرام بگیرد مراسم سومین روز درگذشت مرحوم روز دوشنبه مورخ ۲۰/۰۸/۱۳۸۷ از ساعت ۲ الی ۴ بعد از ظهر در مسجد روستای آهنگرکلا برگزار میشود از طرف خودم و تمامی کمرپشتی های عزیز از دست دادن این عضو خانواده بزرگ کمرپشتی ها را به خانواده آن مرحوم تسلیت میگویم و همه با هم برای شادی روح آن مرحوم میخوانیم فاتحه مع الصلوات. **توضیح اینکه برای رفع سوء تفاهم به استحضار عزیزان کمرپشتی میرساند مرحوم نامبرده دایی پدر اینجانب عبدالله احمدی کمرپشتی میباشد. عکس مر بوطه توسط یکی از برادر زاده های ایشان تهیه شده است. + نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت
11:45 |
منم آرش، سپاهی مردی آزاده، با عرض سلام خدمت شما کمرپشتی های عزیز امروز میخوام راجع رسم و رسومات دیشب یعنی ۱۲ آبان مصادف با شب ۱۳تیرماه تبری که به سیزه شو یا لال شو معروف هستش براتون چند خطی بنویسم در این شب ما مازندرانی ها دور هم جمع میشیم و بزرگترها با خاطرات دوران قدیم و خانومهای خانه دار با غذاهای محلی از قبیل پشت زیک و پیس گنده از مهمانها پذیرایی میکنند این مراسم قدمت زیادی داره که بر میگرده به جنگ ایران و توران و داستان آرش کمانگیر که همتون بلدید و لی من برای اون دسته از دوستانی که احتمالاْ تا حالا این داستان ملی رو نخوندن مختصری از این داستان رو مینویسم. آرش معروف به کمانگير، از پهلوان*هاى باستانى و اسطوره*اى ايران است که در تيراندازى بسيار زبردست و بى*مانند بود. او پس از شکست ايرانيان از تورانيان براى تعيين مرز دو کشور تيرى را از نقطه*ى شکست،كه سارى يا آمل بود پرتاب کرد. تير آرش پس از زمان درازى بر تنه* درخت گردویى در مرو فرود آمد. مرز ايران اين گونه تعيين شد، اما پيکر آرش، که همه*ى نيروى خود را براى پرتاب آن تير گذاشته بود ، پاره پاره شد و او جان خود را در راه ميهن از دست داد. بله با فدا شدن جان آرش در راه وطن شخصی به نام لال هرسال در این شب به پاسداشت این روز و گرامی داشت یا د و خاطره این پهلوان ایرانی با ترکه هایی از جنس چوب که نشانه ای از تیری که آرش از کمان خود رها کردبود به خانه های مردم سر میزد و این تیرها که از قداست خاصی نزد صاحبخانه برخوردار بودندو تا سالها نزد صاحبخانه نگهداری میشدندبه صاحبخانه میداد. لال از ارج و منزلت خاصی نزد مردم برخوردار بود و به واسطه همین منزلت این سنت زیبا نزد مردم گسترش یافت و در هر شهر و دیار رواج یافت تا جایی که در شب سیزده سراسر مازندران از لالها بی نصیب نبود. کسی که به عنوان لال در محل برگزیده میشد از پاکترین فرد محل و درستکارترین آنها به شمار می آمد و آن شخص در شب قبل به حمام میرفت و غسل سکوت میکرد و بهترین و تمیزترین لباسش را بر تن میکرد و تا فردای آن روز غیر از نمازخواندن هیچ کاری انجام نمیداد و شب برای انجام این مراسم به تمامی اهالی محل سر میزد. بله این بود آیینی که به چه زیبایی اجرا میشد و الان با این تحریف هایی که در این سنت زیبا به عمل آمده لال تبدیل به یه دیو وحشتناک که همه ازش میترسند. با اون لباسهای کهنه و مندرس و اداهای لال گونه اش که از صاحبخانه با این شعرها اخاذی میکند لال انه لال انه *****پیسه گنده خوار انه لال انه لال انه *****پار بورده امسال انه هر کس که هم بخواهد به او نزدیک شود باترکه چوبی (شیش) که در دستش هست او را به باد کتک میگیرد و اینگونه توجیه میکنند که چوب لال به هرکس بخورد اون شخص تا سال دیگه مریض نمیشه. باشد روزی که پاسداران سنت نیک نیاکانمان باشیم تا دنیا دنیاست زنده باد ایران و ایرانی زنده باد کمرپشت و کمرپشتی + نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت
8:19 |
کمرپشت روستاي من است گوشه اي ازميهن پهناور ما ايران . سرزمين هوژبرالسلطان شيرافکن .سرزمين رضا شاه . سرزمين من سوادکوه
..........جايي که در آن بزرگ شده ام. جايي که در آن با سبزي جنگلهاي
انبوه و روشني چشمه هاي پاک و زلال و سکوت سخره هاي سنگي اش خو گرفته ام
جايي که سکوت جنگلهايش آرامش را به تو هديه ميدهد .......... آري
اينجا کمرپشت است که کوهي به بلنداي ارفع کوه در مقابلش سربرافراشته است
اينجا همان مکان مقدس است که امامزاده عباسعلي در آن آرميده . اينجا جايي
است که جوانان خفته در چناربن را دراه وطن قرباني نموده است و تاريخ گواه اين مدعاست + نوشته شده توسط بهزاد احمدی نسب در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت
9:17 |
|
|